تبلیغات
از هر دری سخنی



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391-04:20 ب.ظ

نویسنده :نگین نصیری

عشق





تاریخ:دوشنبه 18 اردیبهشت 1391-11:43 ب.ظ

نویسنده :نگین نصیری

بازی زندگی

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد. 

تاریخ:چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-12:07 ق.ظ

نویسنده :نگین نصیری

دختران کوچک ما

دختر کوچک مادرش را بوسید

به آرامی در آغوشش گرفت و در گوشش نجواکنان عشقش را به او ابراز کرد

دختر کوچک چیز زیادی در این دنیای کوچک نداشت.

با لبخندی بر لب و سرشار از شور زندگی



اما شبها در بستر تنهایی گریه می کرد.

تنها کارش آرامش دادن به خودش بود

هیچکس صدای اورا نمی شنید

و او تنها بود.



دختر کوچک چشمهایش را به آرامی بست.

همه ی آنچه که او می خواست این بود:

کسی اورا دوست بدارد آنگونه که هست.



دختر کوچک بزرگ شد

مشهور شد. فرد بزرگی شد

دختر کوچک با مادرش، همه کسش، جنگید

نمی توانست قبول کند مکنت دنیایی عشقش را تغییر داده.



فقط در شب گریه می کرد

تنها بود. همه ی آنچه او می خواست این بود:

کسی اورا دوست بدارد. همانگونه که هست.

کسی او را دوست بدارد



تاریخ:یکشنبه 3 اردیبهشت 1391-11:17 ب.ظ

نویسنده :نگین نصیری

دیگه به آخر زندگی رسیدم

از این دنیا و از این زندگی خسته شدم 





فریاد رسی نیست؟



تاریخ:سه شنبه 29 فروردین 1391-12:21 ق.ظ

نویسنده :نگین نصیری

حالت خوبه؟


کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه "حالت چطوره؟" و تو جواب میدی "خوبم!" ، کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه: "میدونم خوب نیستی..."؟=(( broken heart



تاریخ:سه شنبه 29 فروردین 1391-12:04 ق.ظ

نویسنده :نگین نصیری

زندگی...

زندگی بافتن یک قالیست

نه همان نقش ونگاری که خودت می خواهی

نقش ازقبل مشخص شده است،تودراین بین فقط می بافی

نقشه راخوب ببین،خوب بباف....

نکندآخرکارقالی بافته ات رانخرند...!





تاریخ:سه شنبه 29 فروردین 1391-12:03 ق.ظ

نویسنده :نگین نصیری

نمیدانم تو میدانی؟

نمی دانم تومی دانی دل من درهوای دیدنت بی تاب گردیده  

سروپای وجودم درفراغت آب گردیده

واینک من درون بسترخودسخت می گریم

برای دیدن رویت دوچشم اشکبارم رابه روی ماه می دوزم

وباآوازغم ودرد درونم رازمی گویم

نمی دانم تومی دانی...





تاریخ:سه شنبه 22 فروردین 1391-10:01 ب.ظ

نویسنده :نگین نصیری

كاش یك كودک بودم


کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم


تاریخ:سه شنبه 15 فروردین 1391-12:23 ق.ظ

نویسنده :نگین نصیری

خدایا من دلم قرصه!



       کسی غیر از تو با من نیست
 خیالت از زمین راحت که حتی روز....روشن نیست
 کسی اینجا نمیبینه که دنیا زیر چشماته
 یه عمره یادمون رفته زمین دار مکافاته!!!
 فراموشم شده گاهی که این پایین چه ها کردم؟!
 که روزی باید از اینجا...بازم پیش تو برگردم
 خدایا وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن
 شنیدم گرمه اغوشت اگه میشه منم جا کن!!!



تاریخ:یکشنبه 6 فروردین 1391-01:51 ق.ظ

نویسنده :نگین نصیری

عشق


عاشق بهترین نباش ....بهترین باش....
تا بهترین ها عاشق تو باشند



تاریخ:جمعه 4 فروردین 1391-01:35 ب.ظ

نویسنده :نگین نصیری

داستان


وقتی کار ساختن دنیا تمام شد قرار شد طول عمر موجودات روی کره زمین را هم معلوم کنند اول الاغ آمد و پرس و جو کرد که چه مدت باید روی کره زمین زندگی کند به او گفته شد: سی سال

بعد از او سوال کردند : آیا کافی است؟

الاغ جواب داد:خیلی زیاد است فکرش را بکنید سی سال آزگار باید بارهای سنگین را از جایی به جایی دیگر ببرم مثلا کیسه گندم را به آسیاب ببرم حاصل این زحمت نان برای دیگران و شلاق و لگد برای من است 

یک عمرحمالی بیهوده خواهش می کنم چند سالش را کم کنید !

به الاغ رحم کردند و عمرش را به دوازده  سال  تقلیل دادند او هم خوشحال شد و رفت بعد سگ از راه رسید

از او پرسیدند می خواهی چند سال زنده بمانی؟

 برای الاغ سی سال زیاد بود حتما برای تو خوب است 

سگ در جواب گفت چه فکر اشتباهی.می دانید چقدر باید سگ دو بزنم از حال میروم وقتی هم که پیر شوم وصدایم را از دست بدهم و دیگر نتوانم پارس کنم و دندانهایم قادر به گاز گرفتن نباشد چه از من باقی میماند دیگربرای هیچ  کسی فایده ای ندارم  به جای پارس  کردن باید زوزه بکشم و مثل مار از گوشه ای به گوشه دیگر بخزم

تا این که عمرم تمام شود خواهش میکنم به من رحم کنید 

عجز و التماس سگ موثر بود و عمر او به هجده  سال کاهش یافت

سگ رفت و میمون وارد شد به میمون گفتند توازاینکه سی سال زندگی کنی خوشحال خواهی شد تو که مثل الاغ خر حمالی نمی کنی و مانند سگ مجبور نیستی یک عمر سگ دو بزنی  حتما سی سال برای تو عمر مناسبی است !

میمون گفت

اصلا این طور نیست من باید مدتی طولانی برای خنداندن مردم ادا و اطوار در بیاورم با کارهایم باعث میشوم که دیگران بخنندند اما در دلم پر از غم است 

 باید بگویم که در پس این ادا واطوارها اندوه نهفته است

من اصلا تحمل سی سال زندگی را ندارم خواهش میکنم چند سالش رو کم کنید

به او بیست سال زندگی اعطا شد

بالاخره انسان سرحال و قبراق ظاهر شد و خواست طول عمرش را بداند به او گفته شد به تو سی سال زندگی اعطا می شود آیا کافی است؟

 

انسان با صدای بلند اعتراض کرد درست موقعی که تازه خانه ام را ساخته ام اجاقم را روشن کرده ام و منتظرم میوهای درختانی را که کاشته ام بچینم خلاصه وقتی تازه دارم نفس راحتی میکشم باید بمیرم نه نه خواهش می کنم عمر م را طولانی ترکنید

 باشد هجده  سال از عمر الاغ هم به تو اعطا میشود

نه کافی نیست

خیلی خوب دوازده سال  از عمر سگ که سگ نخواست  نیز به عمر تو افزوده میشود

نه هنوز کم است

خوب ده سال باقی مانده از عمر میمون نیز به تو داده می شود

 به شرط اینکه دیگر بیشتر از این توقع نداشته باشی

انسان با اینکه هنوز راضی نشده بود انجا را ترک کرد

 بدین ترتیب انسان به عمری هفتاد ساله دست یافت

 او سی سال اول زندگی راکه دوران رشد و جوانی است با سلامت وشادابی کار وزندگی می کند هجده  سالی را که از عمر الاغ به او بخشیده شده مثل خر کار می کند و  دوازده سالی را که از زندگی سگ به او رسیده    سگ دو میزند  نق میزند و پاچه این و آن را میگیرد  با این که دیگر دندانی برایش باقی نمانده است وقتی این دوره ها تمام شد نوبت ده سال میمون می رسد انسان در این دوره دوباره به حالت کودکی بر می گردد وکارهایی بچه گانه می کند کارهایی که حتی به نظر بچه ها هم احمقانه می اید و باعث مضحکه خودش و خندادن مردم میشود



تاریخ:پنجشنبه 25 اسفند 1390-11:26 ب.ظ

نویسنده :نگین نصیری

غلبه بر مشکلات

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه .

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .

روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .

مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود


تاریخ:پنجشنبه 25 اسفند 1390-11:19 ب.ظ

نویسنده :نگین نصیری

به یاد داشته باش

خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد .

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .

هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .



به یاد داشته باش :

به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است .



تاریخ:پنجشنبه 25 اسفند 1390-12:35 ق.ظ

نویسنده :نگین نصیری

زن زیبا و مرد زاهد


زن زیـبایی بـه عـقـد مـرد زاهـد و مومنی در آمـد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه
ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت:
حـالا کـه بـه خـواسته های من توجه نمی کنی ، خود به کوچه و برزن می روم تا همـگان
بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی ، من زر و زیور می خواهم!
مـرد در خـانه را باز کـرد و رو به زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهـد! زن با نـابـاوری
از خانه خـارج شد ، زیبا و زیبنده! غروب به خانه آمد. مرد خندان گفت: خوب! شهر چطور
بود؟ رفتـی؟ گشتـی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد. زن متعجب گفت: تو از کجا
مـی دانی؟ مـرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشـید! زن باز هـم
مـتعجـب گفـت: مـگر مـرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کـرد و گفـت: تمـام
عـمر سـعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کـودکی چـادر
زنی را کشیدم!



تاریخ:چهارشنبه 24 اسفند 1390-02:51 ق.ظ

نویسنده :نگین نصیری

خدایا


کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!





  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  

Powered by : قالب و كدهای جاوا: قالبسرا Untitled Document كد جاوا در :قالبسرا